بعد از مدت‌ها اومدم یه چند خطی بنویسم...اولش تصمیم داشتم دیگه ننویسم...ولی نمی‌دونم چرا دوباره نوشتم...انی‌وی...

ماهان پسرم خیلی زودتر از اونی که تصورش رو کنم بزرگ شده...و روز به روز هم این بلوغ رو در جسم و روحش بیشتر حس می‌کنم...از حرفایی که می‌زنه و کارهایی که انجام می‌ده...پسر گلم با زبون کودکانه‌ی قشنگش وقتی حرف می‌زنه انگار که دنیا رو بهم می‌دن...وقتی برام اس ام اس می‌آد می‌گه: مامان سبا « ان ام اس» اومد!ماچیا وقتایی که کارش گیر من باشه می‌گه: مامان «عادقتم» (همون عاشقتم خودمون)...بعضی وقتا هم که حوصله‌اش از توی خونه موندن سر‌می‌ره...چند تا قابلمه و قاشق و بشقاب می‌آره وسط اتاق پخش و پلا می‌کنه که به قول خودش:«غذا بپزم»...خلاصه شیرین کاری و حرفای بامزه زیاد داره که همش و نمی‌شه نوشت...راستش دیگه مثل اون‌وقتا حوصله نوشتم ندارم...وقتایی هم که حسش و دارم...مدام پراکنده گویی می‌کنم...شایدم ذهنم اون تمرکز لازم و نداره....تصمیم دارم برای بعد از عید زمانی که هوا خوب بشه یه فکری به حال مهد رفتن ماهان کنم...

هر روز که پسرم بزرگتر می‌شه...خدا رو برای داشتنش شکر می‌کنم...و از خدا می‌خوام که اون و در پناه خودش حفظ کنه!

۱۳٩۱/۱٢/۱٥ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ توسط مامان سبا نظرات ()
تگ ها:

ماهان سه هفته مریض بود...اول تب و زخم‌های لثه‌هاش...بعدش هم گلاب به روی همتون اسهال و استفراغ...که این دومی خیلی وحشتناک بود...به طوری که نزدیک بود بیمارستان بستری بشه...اما خدا رو شکر به خیر گذشت و یک هفته‌ای هم بعد از بیماری بدقلقی می‌کرد و مخ این‌جانب و گاز-گاز زده بود که به حول و قوه خدا یه چند روزیه که دوباره خوب و خوش اخلاق شده....در طول این چند هفته وزن کم کرد و من و از این بابت دق داد...اما دوباره دارم تلاش می‌کنم که به وزن سابقش برگرده..چه حال و روز مسخره‌ای دارم من...که باید غصه‌ی چاق و لاغر شدن ماهان و بخورم...چی فکر می‌کردیم و چی شد؟...دلم می‌خواد یه دستی به سر و روی این خونه بکشم...مگه این ماهان خان می‌ذاره...مدام در حال ریخت و پاشه...هرچی جمع می‌کنم ...اون به دنبال من می‌ریزه...منم دیگه بی‌خیال می‌شم...الان هم نشسته تو بغل من و مدام دکمه اینتر و می‌زنه....ای خدا....من هیچ‌جا راحتی ندارم از دست این وروجک.

بعدنوشت:کجایی...که سرسبزترین بهار من جنگلی‌ست، که با شمعدانی‌های پنجره‌ات آغاز می‌شود . کنار تو، تندرهای صاعقه نوید ریزش باران‌های موسمی‌ست. کجایی...که دست مرا بگیری و عبورم دهی از ازدحام این پیاده‌روهای شلوغ تا قلمرو تنفس گیاهان. کجایی! که بی‌بهانه، دلم از گریه‌ای دل‌تنگ آشوب است...گریه‌ای دلتنگ...!

۱۳٩٠/۱٢/۳ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ توسط مامان سبا نظرات ()
تگ ها:

ماهان، دو سه روزی می‌شه که بدون کمک راه می‌ره...ده روزی هم بود که با این آلودگی لعنتی هوا....حتی با وجود این‌که از خونه زیاد بیرون نبردمش اما گرفتار سرما خوردگی شد...وقتایی که سرما می‌خوره انقدر کلافه کننده میشه که مدام آرزو می‌کنم ای کاش به جای ماهان من چند بار سرما خورده بودم....شیر خوردن هم در مدتی که سرما خورده قطع کرده....و من خیلی نگران این موضوع هستم....دندان‌های آقا ماهان هم 4 تا پایین و 4 تا هم بالا با اعمال شاقه بالاخره جوانه زدند و در آمدند....احساس می‌کنم هر روز که بزرگ‌تر می‌شه با این‌که زحمات و مسئولیت‌ها بیشتر از قبل می‌شه اما بهتر از قبل میشه باهاش ارتباط برقرار کرد و رابطه‌مون بهتر از قبل می‌شه...وقتی از دست شیطنت‌هاش خسته میشم....دوست دارم که زود بزرگ بشه تا دیگه مجبور نشم انقدر دنبالش بدوم....

بعدنوشت: درسته که این‌جا وبلاگ ماهان...اما تصمیم گرفتم گاهی وقتا از خودم و حرفام هم این‌جا بنویسم...برای همین هم از بعضی از نوشته‌های متفاوت‌ام تعجب نکنید!

۱۳٩٠/۱٠/۱٥ساعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ توسط مامان سبا نظرات ()
تگ ها:

نمی‌شود که همیشه خوب باشی، گاهی هم غروب‌ها که می‌شود روی صندلی‌ات می‌نشینی و زانوانت را بغل می‌کنی...بغل می‌کنی و آرام آرام اندوهِ کسی که روزی مقابلت روی این صندلی خالی نشسته بود، تو را فرا می‌گیرد...حالا دراز می‌کشی و پشت دست به پیشانی...حلقه حلقه‌های گرم و جاری که سریع سر می‌خورند....

فکر می کنی که فردا باید روز دیگری باشد... فکر می‌کنی که نکند فردا از یادها فراموش شوی و آن‌وقت شبی می‌ماند ...شبی که فقط باد از کوچه می‌گذرد و در خاطرش هست که برای خالی نبودن عریضه از گوشه‌ی پرده‌ی پنجره برایت بال بال بزند....

اندوه صندلی‌های خالی،

یک صندلی دیگر...باز هم خالی....

اندوه صندلی خالی‌ات کنار دست‌هایم.....رفت و برگشت‌هایم...

فردایم...!

۱۳٩٠/۱٠/۳ساعت ٤:٥٦ ‎ب.ظ توسط مامان سبا نظرات ()
تگ ها:

امشب خیلی دلم گرفته و خیلی خیلی دلتنگم...دلم می‌خواست با یه کی حرف بزنم اما متاسفانه امکانش نیست...چون در حال حاضر در شبکه‌ی ذهن مشوش‌ این‌جانب کسی موجود نمی‌باشد...که ای کاش بود...ماهان مشغول بازی با باباشه...این روزها خیلی بازی‌گوش و شیطون شده(قابل توجه عمو بهرنگ و خاله سها) ...شیطنت‌هاش گاهی بد جوری آزارم می‌ده و به این فکر می‌افتم که ای کاش مثل قدیم‌ها خبری از بچه نبود....ولی درست وقتی اشکم در می‌آد و ماهان با اون لب‌های کوچولوش روی گونه‌هامو می‌بوسه بازم دلم برای بغل کردن و داشتن‌اش غش می‌ره....اما به طور کلی این روزها از زندگی اصلن راضی نیستم...دل‌تنگم...حتی  برای دوستایی که یه زمانی نمی‌خواستم ببینمشون ...اه....لعنت به خودم. می‌بینی بازم مدام دارم غر می‌زنم...تصمیم گرفتم حتی اگه از غصه دق کنم دیگه برای «تو» غر نزنم.

۱۳٩٠/٩/٢٤ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ توسط مامان سبا نظرات ()
تگ ها:

۱۳٩٠/۸/۱ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ توسط مامان سبا نظرات ()
تگ ها:

امروز پسر عزیزم یک سال از عمر عزیزش می‌گذره و من و حسام‌الدین خیلی خوش‌حالیم که این یک سال با تمام سختی‌ها و نگرانی‌هاش به پایان رسید....پسرم حالا روز به روز بزرگتر از قبل می‌شه و کارهای جدید یاد می‌گیره و من و باباش به خاطر وجود نازنینش همیشه و همیشه خدای بزرگ رو شکرگذار هستیم.

دیشب ماهان قشنگم و بردیم آتلیه عکاسی و کلی عکس‌های زیبا ازش گرفتیم...البته ما نگرفتیم بلکه عکاس محترمِ ایشون گرفتند...و من و بابا حسام هم کلی پشتک و وارو  زدیم و حرف زدیم تا آقا ماهان ژست‌های قشنگ بگیره....وقتی از اونجا اومدیم خونه انقدر خسته شده بودیم که انگار کوه کنده بودیم....ولی خب ارزشش رو داشت...

آقای عکاس بهمون قول داده که عکس‌ها رو روی سی‌دی در سایز کوچیک بهمون بده...هر وقت که عکس‌ها حاضر بشه یه چند تاییش رو این‌جا می‌ذارم....

این عکس‌ها هم که امروز می‌ذارم مربوط می‌شه به سفر اخیرمون به شمال...

 

 

 

بعدنوشت: خدایا ازت ممنونم به خاطر این‌که همیشه با منی! و یادم  می‌آری که هیچ‌وقت تنها نیستم ....ممنونم از اینکه همسر خوب و پسر ِ سالم و شادی بهم بخشیدی...و محبتت رو هیچ‌وقت ازم دریغ نکردی.

۱۳٩٠/٧/۱٠ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ توسط مامان سبا نظرات ()
تگ ها:

خیلی از روزها حریصِ نوشتن‌ام....اما هجوم کلمات که سرازیر می‌شوند... دست‌های کوچک «ماهان» که دور پاهایم حلقه شده و صدای کودکانه‌اش که حالا دیگر کلمه‌ی «ماما» را به شکل بامزه‌ای ادا می‌کند....همه‌ی گفتنی‌هایم را می‌پراند و دستپاچه‌ام می‌کند که مبادا دست‌هایش شل شود و زمین بخورد...وروجک شیطان، عاشق کیبورد است و تا من را نشسته رو به روی پی‌سی می‌بیند...چهار دست و پا به سرعت برق و باد خودش را به من می‌رساند و انقدر  ماما....ماما....می‌گوید تا بغلش کنم و یک دستی صفحه‌های نت را باز کنم و به خاطر شیطنت‌ها و کنجکاوی‌های گل‌پسر که هیچ‌چیزی از دستان کوچولوی او در امان نیست مجبور شوم صفحه‌های باز شده را بدون جستجو و ناتمام، بسته و به قولی عطایشان را به لقایشان ببخشم....

ماهان

پسر نازنینم روز به روز بزرگ و بزرگ‌تر می‌شه و کارهای جدید انجام می‌ده...حالا دیگه با این‌که به رویِ اکثر آدم‌ها لبخند می‌زنه اما...فرق افراد غریبه و آشنا را کاملن می‌دونه... عاشق موزیک‌های شاد ِ و وقتی هم که موسیقی شاد پخش می‌شه مدام سرش و به نشانه‌ی «نانای...نانای» تکان می‌ده...و برعکس وقتی که موسیقی غمگین گوش می‌ده به طور کاملن بامزه‌ای لب‌هاش آویزوون می‌شه...و اگه موسیقی ادامه دار بشه ....اشکش در میاد....به این می‌گن یه پسر رمانتیک و حساس!...کلماتی مثلِ: دَدَ....دایی(شاید هم می‌گه دالی)...بابا...ماما...رو خیلی خوب ادا می‌کنه....حالا دیگه دستای کوچیکش رو به صندلی و مبل و وسایل خونه...می‌گیره و بلند می‌شه و با کمک اون‌ها راه می‌ره...دندون‌های قشنگش، دو تا بالا در اومده و دوتا هم پایین...وزنش هم شکر خدا خوبه ودکترش از وضعیتش رضایت داره...پسر گلم از شش‌ماهگی در اتاق خودش می‌خوابه و از شکر خدا الگوی ساعت خوابِ نوزادی‌ش تغییر کرده  ...معمولاً ساعت 12 شب می‌خوابه و از گریه و بیداری خبری نیست یه نکته جالب این‌که به‌تازگی یاد گرفته صبح که از خواب بیدار می‌شه ...چهار دست و پا می‌آد تو اتاق ما و نگاه می‌کنه اگه بیدار نباشم...انقدر «اوه...اوه...اوه» می‌گه تا من و متوجه خودش کنه...و این کار و خیلی بامزه انجام می‌ده....

چند وقت پیش عمو حامد و خاله جون زی زی و مانی جون اومده بودند ایران.. خیلی جالبه که ماهان با اینکه از بدو تولد اون‌ها رو ندیده بود اما خیلی زیبا و دوست داشتنی باهاشون ارتباط برقرار کرد... اما حیف که زمان برای دیدار خیلی کم بود و اشتیاق ما برای باهم بودن همیشه و همیشه زیاده...برای همین هم رفتنشون خیلی دلتنگمون کرد...مخصوصن که ماهان چند روزی که پیش ما بودند خیلی بهشون عادت کرده بود ...راستی بازم مثل همیشه  برامون یه عالمه سوغاتی آورده بودند و از همه بیشتر کلی لباس‌های قشنگ برای ماهان...واقعن دستشون درد نکنه....

مانی و ماهان

وقتایی که من در آشپزخونه مشغول کار هستم...ماهانِ گلم هم می‌آد زیر میز ناهار خوری و مدتی اون‌جا بازی می‌کنه....کلن هیچ چیزی از دست این آقا پسر ما در امان نیست...همه‌ی وسایل شکستنی و مجسمه‌ها جمع شده و خونه تقریبن شکل مسجد شده...با این حال باز هم چیزهایی وجود داره که ماهان رو سرگرم کنه مثلِ شارژِ گوشی، گوشی بی‌سیم، کیف لوازم آرایش من، رومیزی‌ها، دستمال کاغذی،...انواع کابل‌ها و سیم‌هایی که در خونه موجوده...و کلن-به‌جز اسباب بازی‌هاش که زیاد براش جالب‌انگیز نیست- همه چیزهایی که فعلن قد و قوارش بهشون می‌رسه تا بتونه برشون داره و در دهان مبارک بذاره!!!!!

خیلی دلم می‌خواست از کارهای بامزه‌اش عکس بذارم ولی واقعن وقت درست کردن عکس‌های مخصوص وبلاگ و آپلودشون و ندارم...برای همین هم سعی کردم با جزئیات بنویسم...

بعد‌نوشت:

دلم گرفت از این شهر و شرجی غربت

کجاست آن پنجره و غروب بارانی

 

۱۳٩٠/٥/۱٩ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ توسط مامان سبا نظرات ()
تگ ها:

سلام فقط اومدم بگم:

نوروز بر شما مبارک...اینم سفره‌ی هفت‌سین ما البته با کمک آقا ماهان که کمتر نق زدند و اجازه دادند من سفره هفت‌سین درست کنم....

۱۳٩٠/۱/۱ساعت ۳:٢٦ ‎ق.ظ توسط مامان سبا نظرات ()
تگ ها:

دوست دارم که زود به زود این‌جا بیام و از گل‌پسر با نمک‌ام بگم اما هرکاری می‌کنم زمان یاری نمی‌کنه ...هر وقت ماهان و می‌خوابونم بعدش می‌گم این کار و انجام بدم...بعد اون کار و انجام بدم و برم پشت پی‌سی...اما...همین که کارهام تموم می‌شه آقا ماهان هم چشمای قشنگش باز می‌شه...

امروز ماهان عزیزم وارد ششمین ماه زندگی‌ش شده...و من از این بابت خیلی خوش‌حالم...آخه خیلی از رفتارهای نوزادی‌‌اش که گاهی وقتا آزاردهنده و خسته کننده بود مثلِ گریه‌های شبانه‌‌اش، تموم شده...حالا دیگه شب‌ها یه ساعت مشخص می‌خوابه و صبح‌ها هم یه ساعت مشخص بیدار می‌شه...البته اکثر شب‌ها یک‌بار برای خوردن شیر بیدار می‌شه و بعد از سوخت‌گیری دوباره به خواب می‌ره...

پسرم خیلی خوب من و بابا حسام و می‌شناسه و شب‌ها که بابا حسام از شرکت می‌آد خونه کلی خوش‌حال می‌شه و ذوق می‌کنه...چرا که بابا حسام کلی باهاش بازی می‌کنه و بعدش هم که ماهان جونم می‌خنده یه عالمه بوسش می‌کنه انقدر که دیگه صدای من در می‌آد که:

-          انقدر نچلونش به‌هم ...لپ‌هاش آب می‌شه....!

دیگه اینکه از امروز غذا دادن به ماهان و طبق دستور پزشک‌ش شروع کردم...خیلی این کار و دوست دارم ...(البته فقط در شرایطی نی‌نی میل به خوردن داره...)...خلاصه امروز چند قاشق کوچولو براش فرنی درست کردم...که خیلی بامزه تستش کرد...قیافه‌اش موقع خوردن فرنی خیلی باحال شده بود...کلی صورتش و کج و کوله کرده بود...و با تعجب نگاهم می‌کرد!

وقتایی که من و ماهان توی خونه تنها هستیم...مدام دوست داره که من کنارش باشم...برای همین هم وقتایی که بیداره نمی‌تونم درست و حسابی به کارهام برسم و اگه هم بهش توجه نکنم و به کار مشغول بشم مدام غر می‌زنه...مگر زمانی که کار می‌کنم در تیر‌رس نگاهش باشم...اون‌وقت یه کم غر می‌زنه و وقتی می‌بینه من دارم باهاش حرف می‌زنم و صداش می‌کنم...آروم می‌شه...دوباره چند دقیقه دیگه...صداش در میاد...دیگه زمانی‌که از خواب بیدار می‌شه اگه من کنارش نباشم...لب‌و لوچه‌اش آویزون می‌شه در حدِ (یو-یو) چشماش هم پر از اشک می‌شه و اگه همون موقع من و ببینه لب‌هاش به خنده باز می‌شه وگرنه اشک و پاشون راه می‌اندازه که بیا و ببین....نمی‌دونم همه بچه‌ها توی این سن این‌طوری هستند با فقط ماهانِ من این‌طوریه؟!

خب...این‌طور که ماه‌ها تند تند اومدن و رفتن...بهار نزدیکه بازم این دلشوره‌ی لعنتی اومده سراغ من...سالی که در حال اتمامه تنها نکته مثبتش تولد پسرم ماهان بود....و بقیه‌اش همش مریضی و مریضی....امیدوارم که سال جدید برای همه سال سلامتی باشه و برای من و خانواده‌ی منم سال سلامتی باشه....که به نظر من سلامتی بهترین نعمتیه که خدا به بنده‌هاش می‌ده....با همه‌ی سختی‌ها و اذیت‌هایی که شدم...خوش‌حالم که قراره آخرِ سال، پای سفره‌ هفت‌سین‌ام کنار دو تا از دوست‌داشتنی‌ترین آدم‌های زندگی‌ام (همسرم و پسرم) بشینم و شاهد شروع سال جدید باشم...و همین نکته خیلی خوبیه...

بعد‌نوشت: کلی عکس از ماهان دارم اما هنوز یه سایت خوب برای آپلود گیر نیاوردم توی گوگل اکانت هم رفتم اما قسمت Photos فیلتر شده بود...چند فحش دلخواهمو نثار بانیان این قضیه کردم...تا دلم خنک بشه... اما نشد!

آخرنوشت: به زودی در این مکان تعدادی عکس گذاشته می‌شود.

بعد‌آخرنوشت: اینم عکس‌های گل‌پسر من!

۱۳۸٩/۱٢/۱۱ساعت ۱:۳٢ ‎ق.ظ توسط مامان سبا نظرات ()
تگ ها: