خوشگلِ مامان این‌روزها پر از خبرهای خوبم...انگار که با وجودت، موجی از شادی و خبر‌های خوب آوردی...یکی از خبرهای خوب هم مربوط می‌شه به آمدن سه مهمان عزیز، یعنی خاله زی‌زی، عمو حامد و مانی جون قشنگم...اول بذار برات تعریف کنم که این سه تا فرشته چه کسایی هستند...عمو حامد برادرِ بابا حسامِ و خب مشخصه که خاله‌ زی‌زی هم همسرشِ و البته دخترخاله‌ی بابا حسام و بالاخره مانیِ عزیزم که پسرعموی نازنین‌ شماست و صد البته یه نی‌نی دوست داشتنی که الان حدودن چهار سالشه...و همراه مامان و باباش انگلیس زندگی می‌کنه... تا چند روزِ دیگه مانی گلم به همراه مامان و بابا می‌آد ایران تا برای یک‌ماهی پیش خانواده‌ باشند...دلم خیلی براشون تنگ شده بود و این روزها کلی لحظه شماری می‌کنم برای دیدنشون...می‌دونی عزیز دلم، تا قبل از این‌که مانی‌ و خانواده‌اش از ایران برن...من و بابا ‌حسام خیلی پیششون می‌رفتیم و از مصاحبت باهاشون کلی لذت می‌بردیم یادمه مانی وقتی به دنیا اومد چقدر خوش‌حال بودیم و ذوق می‌کردیم هنوز وقتی یاد اون‌روز‌های خوش می‌افتم بغض‌ام می‌گیره و دلم می‌خواد بازم مثل اون‌وقتا کنار هم باشیم و عمو حامد و بابا‌حسام با کارهای بامزه‌شون کلی ما رو بخندونن...تا من و زی زی هم ته دلمون غنج بره از کنار هم بودن و خوش بودن...اما چه می‌شه کرد که زندگی همیشه یه جور و یه شکل نمی‌مونه و وقتی می‌دونی کسانی که دوستشون داری جای دیگه خوشبخت‌تر هستند باید دل به رضای خدا بدی و برای خوش‌بختی و سلامتی روزافزون‌شون دعا کنی.(امروز چقدر حرف زدم! )

...همیشه دلم می‌خواست یکی باشه که وقتایی که دلم می‌خواد حرف بزنم سراپا گوش باشه و من هم خیلی راحت بتونم براش حرف بزنم...حالا با وجود فرشته‌ی نازنینی مثل تو این آرزوم برآورده شد...این هفته، چهاردهمین هفته‌ایِ که تو بامنی! با این تفاوت که این هفته وجودت رو با حرکت‌های نبضی‌شکل همراه با یه درد خفیف حس می‌کنم...اولین بار یه کم ترسیدم اما خانم دکتر گفتند: که این حرکات نی‌نیِ که به این شکل بروز کرده! صدای قلبت رو هم شنیدم...نمی‌دونی چقدر شنیدن صدای قلبت شیرینه و بهم امید می‌ده....بابا حسام‌الدین هم با شنیدن صدای قلبت کلی خندید و گل از گلش شکفت...کم کم هرچی بیشتر پیش می‌ریم شکل ظاهری‌ام عوض می‌شه و لباس‌هام هم برای من تنگ‌تر می‌شه...مامانی مولود که خیاطی‌اش هم حرف نداره قراره برام لباس بدوزه...منم توی نت دنبال مدل‌های لباس بارداری هستم....این‌هفته اولین تست غربال‌گری رو انجام دادیم که شامل آزمایش خون و سونوگرافی بود و خوش‌بختانه جوابش هیچ مشکلی رو نشون نمی‌داد...خدایا ممنونم از همه‌ی مهربونی‌هات و از همه‌ی لبخندهایی که این‌روزها از من و خانواده‌ام دریغ نمی‌کنی....

 

۱۳۸٩/۱/٢٥ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ توسط مامان سبا نظرات ()
تگ ها:

ماهِ فروردین و هوا چند روزیِ که عالی شده...بارون می‌آد و من مثلِ همیشه عاشق بارون! پنجشنبه هفته‌ای که گذشت با حسام‌الدین رفتیم "گلدونه" _فروشگاه اسباب‌ بازی‌های فکری و کودکانه_ که خیلی خیلی از محیطش خوشم می‌آد...مخصوصن این‌بار که یه‌سری اسباب‌بازی از حیوان‌های جنگل آورده بودند که از نظر ساخت و جنس خیلی طبیعی و زیبا بودند...و من که وقتی چشمم بهشون افتاده بود انقدر ذوق‌زده شده بودم که آقای فروشنده انواع و اقسام حیوانات رو بهم نشون داد...از جمله یک "ماموت" مهربون و زیبا که خیلی طبیعی به نظر می‌اومد و حسام‌الدین هم که دید من احساساتم فوران کرده...با کلی شوق و ذوق اون ماموت و برام خرید...اینم عکس ماموتِ من...

 (:

بعد از خرید، هوس «میرزا قاسمی» کردم و همین نکته باعث شد شام بریم یکی از سفره‌خانه‌های فرح‌زاد و من اون‌شب کلی خوش‌به حالم شد بابت میرزا قاسمی و ریحون تازه و نون تافتون!

تو هوای قشنگ و بارونی دیروز هم رفتیم جنگل لویزان...واقعن که هوا قشنگ و ناب بود....درخت‌ها پر از شکوفه‌های بنفش شده بودند و سبزه‌ها، سبزِ سبز! انقدر که با رنگ‌های تازه و با طراوتشون باهات حرف می‌زدند... از اون‌جایی که خدا همیشه هوای من و داره، توی پارک، «آش رشته» می‌فروختند و منم که عاشق آش‌رشته!!!

خلاصه به لطف بابا حسام‌الدین مهربون این مورد هم خریداری و توسط یک عدد مامان شکمو بلعیده شد!

برای آزمایش فردا یه کم دل‌شوره دارم...نی‌نیِ قشنگم برای مامان دعا کن تا آروم بشم...دوستت دارم زیااااااد.

۱۳۸٩/۱/٢۱ساعت ۸:۳٤ ‎ب.ظ توسط مامان سبا نظرات ()
تگ ها:

امسال سال تحویل با سال‌های قبل کمی تفاوت داشت و دلیلش هم وجود شیرین اما نامحسوس یک عدد نی‌نی بود...من و حسام‌الدین این روزها داریم یه حس تازه رو تجربه می‌کنیم...و از این بابت هم هردو خوش‌حالیم... یه سفر چند روزه به «ساری» داشتیم که خیلی خوب بود و  حال و هوای هر سه نفر ما رو تا حدودی بهتر کرده بود....مخصوصن من که از وقتی رفتیم سفر حالت تهوع‌ام کمتر شده بود و حسابی اشتهام خوب شده بود اما وقتی برگشتیم به محض ورود به تهران بوی سرب و دود و حس کردم و باز هم روز از نو روزی از نو...اما امیدوارم تا یک ماه دیگه که چهار ماهم تمام می‌شه حالم رو به راه بشه... دو سه روز اول عید حال جسمی‌ام زیاد خوب نبود مدام تب و لرز داشتم کلی هم تب‌خال زده بودم برای همین حال و حوصله گذاشتن عکس سفره هفت‌سین و نداشتم...بنابر همین دلایل الان عکس سفره هفت سین‌مون نمایان شد...از خدای بزرگ می‌خوام که امسال برای همه‌ی کسانی‌که دوستشون دارم سال خوبی باشه همراه با سلامتی...

۱۳۸٩/۱/۱٢ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ توسط مامان سبا نظرات ()
تگ ها: