بالاخره بعد از مدت‌ها انتظار، تهران هم برف اومد...و مثلِ همیشه من با بارش برف کلی ذوق می‌کنم و حسام الدین هم از این‌که بعد از مدت‌ها خنده‌های من و می‌بینه خوش‌حاله و این خوش‌حالی و می‌شه از چشمای شاد و خندونش فهمید...خوش‌حالم که از یک مرحله سخت دیگه که خدای بزرگ برام مقدر کرده بود گذشتم و می‌تونم دوباره قشنگی‌های زندگی و ببینم و بهشون لبخند بزنم...هرچند که اون قشنگی‌ها کم و محدود باشه اما بازم سرم و رو به آسمون بلند می‌کنم و می‌گم: خدایا شکرت...شکرت که یه خانواده خوب دارم یه همسر و پسر که اندازه‌ی همین آسمونت دوستشون دارم...شکرت که می‌تونم گل پسرم و توی آغوشم بگیرم و با همه‌ی خستگی‌هایی که نگهداری یه نوزاد کوچیک داره به صورت قشنگش لبخند بزنم و ببوسمش از صمیم قلبم...هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم...که پسرم انقدر دوست‌داشتنی باشه...که حتی وقتی از دست گریه‌های شبانه‌اش کلافه می‌شم و دلم می‌خواد فریاد بزنم(گاهی هم البته فریاد می‌زنم)، اون و در آغوش بکشم و براش لالایی بخونم...تا چشمای نازش خسته بشن و کم کم خوابش ببره...

پسر گلم حمام کردن و خیلی دوست داره...طوری که در حین حمام کردن به هیچ عنوان گریه نمی‌کنه مدام سر کوچولوش این ور و اون ور می‌چرخه و از آب‌بازی لذت می‌بره...اما به محض اینکه نوبت لباس پوشیدن می‌شه...صدای گریه و زاری و غرغرش چند تا خونه‌ی اون‌ورتر هم می‌ره....از کلاه پوشیدن هم خیلی بدش می‌آد اما من توی این مورد خاص متوسل به زور می‌شم و کلاه رو روی سرش نگه می‌دارم...(به نوعی کلاه به سرش می‌ذارم)...یه مورد دیگه که من بعد ازتولد ماهان گرفتارش شدم...و علتش گریه‌های دوماه اول بعد از تولدش بود بغلی شدن ماهانِ...که من دارم کم کم این مسئله رو مدیریت می‌کنم امیدوارم بتونم....به این شکل که هرازگاهی داخل کریر می‌ذارمش و مقابل تلویزیون قرارش می‌دم و کم کم باهاش صحبت می‌کنم و کارهامو انجام می‌دم که این حالت بیشتر از 5 تا 6 دقیقه دوام نداره....اما این کار و به دفعات انجام می‌دم امیدوار نتیجه بده...خواهش می‌کنم اگه توی این مورد پیشنهاد خوبی دارید برام بنویسید...دلم نمی‌خواد این حالتش ادامه‌دار بشه...چون ماهان روز به روز رشد بیشتری داره و ماه‌های بعد وزنِ بیشتری می‌گیره و بغل کردنش به مدت طولانی برام خیلی مشکله...

نمی‌دونم همه بچه‌ها توی این سن اینطوری هستند یا ماهانِ من این‌طوریِ...این‌که خیلی بهم وابسته‌است...مثلن  وقتایی که می‌خوابه اگه من کنارش بخوابم یا اینکه دور و برش باشم یا اینکه روی پام خوابیده باشه و صدام و داشته باشه...عمیق می‌خوابه...اما به محض اینکه از روی پام میذارمش روی تخت یا مثلن یه اتاقی که خودم توش نیستم بخوابونمش به فاصله‌ی کمی بلند می‌شه و گریه می‌کنه و خیلی وقتا با بغض بلند می‌شه .... وقتی مشغول شیر خوردنه نباید صحبت کنم...چون اگه این‌کار و انجام بدم غرغر می‌کنه و دست از شیرخوردن برمی‌داره تا من ساکت بشم! نمی‌دونم واقعن این حرکات عادیه یا نه؟! جدیدن وقتی پوشک‌شو عوض می‌کنم کلی سرکیف می‌شه و می‌خنده و از خودش یه صدای بامزه در میاره...منم کلی باهاش حرف می‌زنم و بازی می‌کنم در عین حال پاهاشو ماساژ می‌دم اما به محض این‌که می‌خوام پوشک جدیدشو بذارم و لباسشو بپوشم،...گریه می‌کنه....کلن این پسر کوچولوی ما از آزادی خوشش می‌آد! چند شب پیش با کلی دردسر خوابوندیمش...نیمه‌های شب بیدار شد و گریه می‌کرد و نمی‌خوابید گفتم حتمن پوشکشو خیس کرده که حدسم هم درست بود..در حین عوض کردن باز شیطنتش گل کرده بود و از حنجره‌اش صداهای بامزه‌ای درمی‌آورد که کلی خندم گرفته بود اونم انگار فهمیده بود که من خوشم اومده...هی می‌خندید و اووووووم...اووووووم....می‌کرد...اما من برای این‌که بفهمه شب موقع بازی نیست خودمو کنترل کردم وآروم لباسشو به تنش کردم و خوابوندمش..این ماجرا رو این‌جا نوشتم تا بعدها یادم نره ...خاطره خنده‌هاو صدای ‌بامزه‌ی پسرمو که هنوز نمی‌تونه باهام صحبت کنه و من به امید اون روز هستم...

برف‌نوشت: چند شب پیش من و حسام‌الدین و ماهان و دختردایی‌ام رفته بودیم پارک جمشیدیه تا یه کم برف تماشا کنیم...آخه هر وقت برف می‌آد اون‌جا فوق‌العاده زیبا می‌شه...بعدش که رسیدیم انقدر هوا سرد بود که نمی‌شد ماهان و ببریم داخل پارک...حسام‌الدین هم طبق معمول فداکاری کرد و گفت: شما با هم برید اما زود برگردید من پیش ماهان می‌مونم...خلاصه فکر کنم 10 دقیقه نشد که ما وارد پارک شدیم چند تا عکس برفی گرفتیم و کلی داشت بهم کیف می‌داد که دیدم حسام‌الدین به گوشیم اس ام اس داد که بدو بیا ماهان داره این‌جا رو می‌ذاره رو سرش...من و دختردایی‌ام هم روی اون زمین یخ زده‌ی سُرسُری عین دو تا پنگوئن راه می‌رفتیم تا برسیم به ماشین...تا رسیدم دیدم ماهان کلی جیغ و داد کرده ...بیچاره حسام‌الدین هرکاری کرده بود آروم نشده بود...همین که من بغلش کردم آروم شد....انگار نه انگار که همه پارک و گذاشته بود روی سرش...خیلی حرصم گرفته بود از این‌که فقط من می‌تونم آرومش کنم...ولی یه کم بعدش یه حس لذت بخش هم به دنبالش بود...حس در آغوش داشتن یه فرشته کوچولو که با تمام وجود چسبیده بود به من و دستای کوچولوش به شالی که روی سرم بود چنگ زده بود و با همون حالت به خواب رفته بود.

 

 

۱۳۸٩/۱٠/٢٦ساعت ٧:٢٤ ‎ب.ظ توسط مامان سبا نظرات ()
تگ ها:

ماهان خوابیده و ...منم بعد از چند ماه ناخوشی...اومدم تا از پسر قشنگم بگم...بگم که خیلی دوستش دارم مخصوصن حالا که با خنده‌هاش باهام ارتباط برقرار می‌کنه ...هر وقت که گریه‌اش می‌گیره و اون لبای خوشگلش و با حالت بغض آلود آویزون می‌کنه...دلم می‌لرزه و صد بار قربون صدقه‌اش می‌رم و اونم که می‌دونه چقدر برام عزیزه تا در آغوش می‌گیرمش آروم می‌شه...حس لذت بخشیه...با تمام سختی‌ها و دردهایی که این مدت داشتم و دارم....

می‌خوام که یه مامان قوی باشم و از خدا هم می‌خوام کمکم کنه تا بتونم....

شاید یه فرصت دیگه تعریف کردم که چه ها بر من گذشت...شاید هم نه...!

ولی امیدوارم به روزهای خوش آینده و خنده های شیرین پسرم و حمایت همسر خوبم که همیشه با من بوده و هست...اینم چند تا عکس از فرشته‌ی ناز زندگیم:

۱۳۸٩/۱٠/۱۳ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ توسط مامان سبا نظرات ()
تگ ها: