سلام فقط اومدم بگم:

نوروز بر شما مبارک...اینم سفره‌ی هفت‌سین ما البته با کمک آقا ماهان که کمتر نق زدند و اجازه دادند من سفره هفت‌سین درست کنم....

۱۳٩٠/۱/۱ساعت ۳:٢٦ ‎ق.ظ توسط مامان سبا نظرات ()
تگ ها:

دوست دارم که زود به زود این‌جا بیام و از گل‌پسر با نمک‌ام بگم اما هرکاری می‌کنم زمان یاری نمی‌کنه ...هر وقت ماهان و می‌خوابونم بعدش می‌گم این کار و انجام بدم...بعد اون کار و انجام بدم و برم پشت پی‌سی...اما...همین که کارهام تموم می‌شه آقا ماهان هم چشمای قشنگش باز می‌شه...

امروز ماهان عزیزم وارد ششمین ماه زندگی‌ش شده...و من از این بابت خیلی خوش‌حالم...آخه خیلی از رفتارهای نوزادی‌‌اش که گاهی وقتا آزاردهنده و خسته کننده بود مثلِ گریه‌های شبانه‌‌اش، تموم شده...حالا دیگه شب‌ها یه ساعت مشخص می‌خوابه و صبح‌ها هم یه ساعت مشخص بیدار می‌شه...البته اکثر شب‌ها یک‌بار برای خوردن شیر بیدار می‌شه و بعد از سوخت‌گیری دوباره به خواب می‌ره...

پسرم خیلی خوب من و بابا حسام و می‌شناسه و شب‌ها که بابا حسام از شرکت می‌آد خونه کلی خوش‌حال می‌شه و ذوق می‌کنه...چرا که بابا حسام کلی باهاش بازی می‌کنه و بعدش هم که ماهان جونم می‌خنده یه عالمه بوسش می‌کنه انقدر که دیگه صدای من در می‌آد که:

-          انقدر نچلونش به‌هم ...لپ‌هاش آب می‌شه....!

دیگه اینکه از امروز غذا دادن به ماهان و طبق دستور پزشک‌ش شروع کردم...خیلی این کار و دوست دارم ...(البته فقط در شرایطی نی‌نی میل به خوردن داره...)...خلاصه امروز چند قاشق کوچولو براش فرنی درست کردم...که خیلی بامزه تستش کرد...قیافه‌اش موقع خوردن فرنی خیلی باحال شده بود...کلی صورتش و کج و کوله کرده بود...و با تعجب نگاهم می‌کرد!

وقتایی که من و ماهان توی خونه تنها هستیم...مدام دوست داره که من کنارش باشم...برای همین هم وقتایی که بیداره نمی‌تونم درست و حسابی به کارهام برسم و اگه هم بهش توجه نکنم و به کار مشغول بشم مدام غر می‌زنه...مگر زمانی که کار می‌کنم در تیر‌رس نگاهش باشم...اون‌وقت یه کم غر می‌زنه و وقتی می‌بینه من دارم باهاش حرف می‌زنم و صداش می‌کنم...آروم می‌شه...دوباره چند دقیقه دیگه...صداش در میاد...دیگه زمانی‌که از خواب بیدار می‌شه اگه من کنارش نباشم...لب‌و لوچه‌اش آویزون می‌شه در حدِ (یو-یو) چشماش هم پر از اشک می‌شه و اگه همون موقع من و ببینه لب‌هاش به خنده باز می‌شه وگرنه اشک و پاشون راه می‌اندازه که بیا و ببین....نمی‌دونم همه بچه‌ها توی این سن این‌طوری هستند با فقط ماهانِ من این‌طوریه؟!

خب...این‌طور که ماه‌ها تند تند اومدن و رفتن...بهار نزدیکه بازم این دلشوره‌ی لعنتی اومده سراغ من...سالی که در حال اتمامه تنها نکته مثبتش تولد پسرم ماهان بود....و بقیه‌اش همش مریضی و مریضی....امیدوارم که سال جدید برای همه سال سلامتی باشه و برای من و خانواده‌ی منم سال سلامتی باشه....که به نظر من سلامتی بهترین نعمتیه که خدا به بنده‌هاش می‌ده....با همه‌ی سختی‌ها و اذیت‌هایی که شدم...خوش‌حالم که قراره آخرِ سال، پای سفره‌ هفت‌سین‌ام کنار دو تا از دوست‌داشتنی‌ترین آدم‌های زندگی‌ام (همسرم و پسرم) بشینم و شاهد شروع سال جدید باشم...و همین نکته خیلی خوبیه...

بعد‌نوشت: کلی عکس از ماهان دارم اما هنوز یه سایت خوب برای آپلود گیر نیاوردم توی گوگل اکانت هم رفتم اما قسمت Photos فیلتر شده بود...چند فحش دلخواهمو نثار بانیان این قضیه کردم...تا دلم خنک بشه... اما نشد!

آخرنوشت: به زودی در این مکان تعدادی عکس گذاشته می‌شود.

بعد‌آخرنوشت: اینم عکس‌های گل‌پسر من!

۱۳۸٩/۱٢/۱۱ساعت ۱:۳٢ ‎ق.ظ توسط مامان سبا نظرات ()
تگ ها: