سلام به پسر کوچولوی نازم که قراره تا چند وقت دیگه با حضور شیرینش، خوش‌بختی‌ِ من و بابا حسام رو تکمیل کنه...یعنی حدوداً تا دو ماه دیگه. این روزها وقتی دستم و می‌ذارم روی شکمم...حرکت دست‌ها و پاهات و گاهی پاشنه‌ی پات رو حس می‌کنم...بابا حسام هم شب‌ها وقتی از سرکار می‌آد خونه کلی باهات خوش و بش می‌کنه و شما هم خوب براش توی شکم مامان ورجه و وورجه می‌کنی...!

خب حالا از حال روز خودمم بگم که شب‌ها تا صبح راه می‌رم! خوابم می‌آد خیلی زیاد اما این وروجک شیطوون انقدر "وول" می‌خوره که نمی‌تونم بخوابم...پاهام و کمرم هم که وقت خواب با من سر ناسازگاری دارند و مدام درد می‌کنند...حالا خوبه من کلی قرص و شربت ویتامین مصرف می‌کنم وگرنه نمی‌دونم چه اتفاقی قرار بود بیفته! مامانم مدام دلداری‌ام می‌ده که این مشکلات برای اکثر خانم‌های باردار پیش می‌آد و یک امر طبیعیه! حالا کم‌کم دارم متوجه می‌شم که مادر شدن یعنی چی؟!

از اول مرداد سرکار رفتن طبق دستور پزشکم ممنوع شد...بهتره بگم به طور کلی آزادی ممنوع شد...خانم دکتر فرمودند یا بهتره بگم تهدید کردند که اگر به استراحتم ادامه ندم با توجه به دردی که موقع نشستن زیاد و یا راه رفتن دارم امکان زایمان زودرس و مشکلات بعدش رو دارم....برای همین هم مثل یک زندانی شدم ...خیلی دوست دارم هرچه زودتر این روزها تموم بشه و  بگذره اما اصلن انگار این ثانیه‌های لعنتی قصد گذر کردن ندارند...

سرویس خواب گل پسرمون آماده شده و بابا حسام و مامانِ من کمک کردند و یک سری از وسایل اتاق رو چیدند اما هنوز نصب کردن و خرده کاری داره ...منتظرم که این کارها تموم بشه تا یه عکس از اتاق نی‌نی‌مون بذارم این‌جا....

فعلن...تا بعد.

۱۳۸٩/٥/۱۳ساعت ٥:٥۳ ‎ب.ظ توسط مامان سبا نظرات ()
تگ ها: