ماهان، دو سه روزی می‌شه که بدون کمک راه می‌ره...ده روزی هم بود که با این آلودگی لعنتی هوا....حتی با وجود این‌که از خونه زیاد بیرون نبردمش اما گرفتار سرما خوردگی شد...وقتایی که سرما می‌خوره انقدر کلافه کننده میشه که مدام آرزو می‌کنم ای کاش به جای ماهان من چند بار سرما خورده بودم....شیر خوردن هم در مدتی که سرما خورده قطع کرده....و من خیلی نگران این موضوع هستم....دندان‌های آقا ماهان هم 4 تا پایین و 4 تا هم بالا با اعمال شاقه بالاخره جوانه زدند و در آمدند....احساس می‌کنم هر روز که بزرگ‌تر می‌شه با این‌که زحمات و مسئولیت‌ها بیشتر از قبل می‌شه اما بهتر از قبل میشه باهاش ارتباط برقرار کرد و رابطه‌مون بهتر از قبل می‌شه...وقتی از دست شیطنت‌هاش خسته میشم....دوست دارم که زود بزرگ بشه تا دیگه مجبور نشم انقدر دنبالش بدوم....

بعدنوشت: درسته که این‌جا وبلاگ ماهان...اما تصمیم گرفتم گاهی وقتا از خودم و حرفام هم این‌جا بنویسم...برای همین هم از بعضی از نوشته‌های متفاوت‌ام تعجب نکنید!

۱۳٩٠/۱٠/۱٥ساعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ توسط مامان سبا نظرات ()
تگ ها:

نمی‌شود که همیشه خوب باشی، گاهی هم غروب‌ها که می‌شود روی صندلی‌ات می‌نشینی و زانوانت را بغل می‌کنی...بغل می‌کنی و آرام آرام اندوهِ کسی که روزی مقابلت روی این صندلی خالی نشسته بود، تو را فرا می‌گیرد...حالا دراز می‌کشی و پشت دست به پیشانی...حلقه حلقه‌های گرم و جاری که سریع سر می‌خورند....

فکر می کنی که فردا باید روز دیگری باشد... فکر می‌کنی که نکند فردا از یادها فراموش شوی و آن‌وقت شبی می‌ماند ...شبی که فقط باد از کوچه می‌گذرد و در خاطرش هست که برای خالی نبودن عریضه از گوشه‌ی پرده‌ی پنجره برایت بال بال بزند....

اندوه صندلی‌های خالی،

یک صندلی دیگر...باز هم خالی....

اندوه صندلی خالی‌ات کنار دست‌هایم.....رفت و برگشت‌هایم...

فردایم...!

۱۳٩٠/۱٠/۳ساعت ٤:٥٦ ‎ب.ظ توسط مامان سبا نظرات ()
تگ ها: