تا درد کمرم شروع نشده تند تند  خبرها رو بدم...حدودن تا 2 هفته‌ی دیگه، حالا شاید یکی دو روز دیرتر یا زودتر فرشته‌ی ما به‌ دنیا می‌آد....من و بابا حسام ‌الدین با توافق و تمایلِ همدیگه اسمش و گذاشتیم «ماهان» به معنی «جایی که سرزمین ماه است»...از همین الان هم مدام اسمش شده ورد زبون من و باباش و همین‌طور اطرافیانمون... دیگه این‌که  اتاق ِ آقا ماهان هم آماده شده و عکس هم از اتاقش گرفته شده ولی از اون‌جایی که مامان سبای تنبل که خودِ من  باشم...نمی‌تونم زیاد روبه‌روی پی‌سی بشینم و مانور بدم...زحمت آپلود و گذاشتنشون و به خاله ‌زی‌زی‌ دادم...تا لطف کنه و بذاره این‌جا...(روی ماهش و می‌بوسم و از همین‌جا ازش ممنونم)....


حالا یه کم از وضعیت خودم و بابا حسام بگم ...این نه ماه بارداری با تمام سختی‌هاش، هفت ماه اولش خیلی خیلی راحت‌تر از این دوماهی که در حال تمام شدنِ ....بود. واقعن این دوماه به اندازه‌ی شش ماه سختی کشیدم هم خودم هم بابا حسام...از شرایط جسمی بد و استراحت‌های مطلق کسل کننده‌اش تا شب‌بیداری‌های این ایام و دلهره‌ها و انتظارهای تمام نشدنی‌اش. اما در تمام این لحظات بودن کنار بابا حسام با تمام مهربانی‌هاش و صبر و تحمل‌اش در مقابل بدقلقی‌ها و اشک‌های بی‌بهانه و خستگی‌های من خیلی لذت بخشه...حسام‌الدین...همسر خوبم اینا رو این‌جا می‌نویسم که بدونی چقدر بیشتر و بیشتر از قبل دوستت دارم و به خوب بودنت ایمان دارم...از خدای بزرگ می‌خوام که همیشه در مقابل همه‌ی بدی‌ها از تو محافظت کنه...و به من و ماهان هم کمک کنه تا همیشه و همیشه عاشقت باشیم و قدر خوبی‌هات و بدونیم....


دیگه این‌که....روزهای باقی مانده رو با خوندن کتاب و دیدن فیلم....و شب‌ها کنار همسر خوبم می‌گذرونم و دوست دارم هرچه زودتر این ایام تموم بشه...هرچند که شاید شروع زندگی سه نفرمون، در ابتدا کمی با بهت و سختی همراه باشه...ولی به وجود خدای بزرگ و نازنین در کنار همسر و پسر خوبم ایمان دارم و شک ندارم که هیچ وقت تنهامون نمی‌ذاره...

پی‌نوشت: این هم عکس اتاق فرشته‌ی نازنینمون (البته چهار تا عکسی هم که در بالا مشاهده می‌کنید مال تزئینات اتاق نی نی گل‌مونه)


 

 

 

 

 

 آخرنوشت: این روزها خسته‌ام....به همین سادگی!

برامون دعا کنید...

پلیز!

۱۳۸٩/٦/٢۸ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ توسط مامان سبا نظرات ()
تگ ها: