اول از همه سلام به همه کسایی که توی این مدت برای ماهان و مامان و باباش تبریک فرستادن...چه وبلاگی و چه حضوری...از همه‌تون ممنونم و دوستتون دارم اونم به شدت!

عرض‌ام به حضور باسعادت همه‌تون که این مدتی که نبودم یا به عبارتی دیر آمدم، مجروح بودم...(باور کنید هنوز هم هستم)...این گل پسر ما از هفته‌‌ی دوم شروع کرد به ناسازگاری و گریه و زردی و بستری شدن در بیمارستان و خلاصه حسابی این اول کاری یه حال اساسی به مامان و باباش داد خدا به خیر کنه بقیه‌ش رو ...من که خودم با تمام سختی‌های قبل از زایمان و بعد از زایمان و باقی‌ ماجرایی که داشتم، این روزها با این همه مراقبتی که ماهان احتیاج داره خودم و فراموش کردم...با همه این حرفا بازم لا‌به لای همه خستگی‌هام می‌گم خدایا به خاطر سلامتی که به گل پسر ما بخشیدی شکرت...

ماهان

بی‌مقدمه می‌نویسم و پراکنده، دلیلش هم این قند عسلِ که بعد از کلی گریه خوابوندمش....و خودم اومدم اینجا تا یه کم این‌جا از حال و هوای این روزها بنویسم....دهم آبان ماهان ختنه شد و شب اول هم اضافه بر بی‌قراری‌های هر شب بی‌قراری کرد ...البته حق هم داشت به نظرم این مرحله...خیلی مرحله‌ی سختیه برای نی‌نی‌های پسر!

این گل پسر ما نزدیک‌های غروب که می‌شه با تاریک شدن هوا گریه‌های بی‌امانش شروع می‌شه ...پیش هر دکتری هم که می‌بریمش...همگی به اتفاق می‌گن این گریه‌ها مربوط می‌شه به «کولیک شیرخوارگی» به عبارت ساده‌تر دل‌درد و دل‌پیچه که بعضی نوزادان گرفتارش می‌شند و داروی خاصی جز داروهای ضد دل‌درد که تجویز می‌شه نداره که البته گاهی وقتا همین دارو‌ها هم بی‌تاثیره و باید با نی‌نیِ مورد نظر مدارا کرد....(مدارا که چه عرض کنم...دست روی دل من و بابا حسام نذارید که خونههههههه) دوره‌ی این بی‌قراری‌ها هم معمولن تا چهل روزگیه ( البته اگه مامان و بابایِ نی‌نی شانس بیارن...وگرنه بعضی نوزادان تا چهارماهگی هم این بی‌قراری‌ها رو دارند)....

دکترِ ماهان، دکتر« علی ماهیار» در رابطه با بی‌قراری‌های ماهان در این زمینه به ما پیشنهاد ماشین گردی دادند که الحق هم خوب جواب داده!...اما همیشه و همه وقت هم امکان پذیر نیست...واااااای ماهان خان بیدار شدند...من برم دوباره بیام...

.

.

.

خب کجا بودیم؟... الان تقریباً یه دو ساعتی شد که رفتم و اومدم اما موفق نشدم پرو‍ژه دوباره خوابودن ماهان رو تموم کنم ولی خوش‌بختانه بابا حسام‌ مثل فرشته‌ی نجات برای کمک رسید... دلم می‌خواد بازم بگم و بگم تا یادم نره و یادت نره که چقدر دوستت دارم و حالا دیگه خیلی بیشتر از قبل بهت وابستگی دارم...

این روزها خیلی زود رنج شدم و نازک نارنجی...منم مثل ماهان غروب‌ها که می‌شه ناآروم می‌شم...اشک‌هام ناخودآگاه سرازیر می‌شه...البته این حالت زمانی‌ست که بابا حسام‌ خونه نباشه...اما با اومدنش به خونه، من و ماهان بال در می‌آریم...ماهان هم تا چشمش به باباش می‌افته آروم‌تر می‌شه...همین امشب به حسام گفتم: سهم من از ماهان گریه‌های بی‌امانش شده... دلم گرفته...زیااااااد...دوران بارداری سختی داشتم ...مخصوصن اون اواخر بارداری که یه جورایی استراحت مطلق بودم...و مدام توی خونه...بعدش هم که زایمان و مشکلات خاص خودش و حالا هم ماهان با گریه‌های بی‌امانش...خسته هستم زیاااااد....تنها نکته مثبت این دوران که پر از انرژی مثبت برام بوده حسام‌الدین و خانواده‌ی خوبم بودند که هیچ وقت توی این ایام تنهام نذاشتند......از خدا می‌خوام که بهترین‌های زمین و آسمانش رو نصیب کسانی کنه که دوستشون دارم و این مدت برام حسابی زحمت کشیدند....

ماهان

دلم می‌خواست که حرفای خوب خوب بزنم اما نشد...فرصت آپلود عکس ندارم...اما سعی‌ام رو می‌کنم تا یه عکس از ماهان بذارم... می‌خوام برم کمک حسام‌الدین ببینم با ماهان چه کرد؟!...برای هر سه‌ی ما دعا کنید....دلم می‌خواد مثل گذشته بخندم...شادِ شاد...پر از انرژی مثبت...

مثلِ همیشه محتاج دعاهای خوب و پر مهرتون هستم...

ارادتمند:

مامان سبایِ خستهقلب

 

۱۳۸٩/۸/۱٢ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ توسط مامان سبا نظرات ()
تگ ها: