خیلی از روزها حریصِ نوشتن‌ام....اما هجوم کلمات که سرازیر می‌شوند... دست‌های کوچک «ماهان» که دور پاهایم حلقه شده و صدای کودکانه‌اش که حالا دیگر کلمه‌ی «ماما» را به شکل بامزه‌ای ادا می‌کند....همه‌ی گفتنی‌هایم را می‌پراند و دستپاچه‌ام می‌کند که مبادا دست‌هایش شل شود و زمین بخورد...وروجک شیطان، عاشق کیبورد است و تا من را نشسته رو به روی پی‌سی می‌بیند...چهار دست و پا به سرعت برق و باد خودش را به من می‌رساند و انقدر  ماما....ماما....می‌گوید تا بغلش کنم و یک دستی صفحه‌های نت را باز کنم و به خاطر شیطنت‌ها و کنجکاوی‌های گل‌پسر که هیچ‌چیزی از دستان کوچولوی او در امان نیست مجبور شوم صفحه‌های باز شده را بدون جستجو و ناتمام، بسته و به قولی عطایشان را به لقایشان ببخشم....

ماهان

پسر نازنینم روز به روز بزرگ و بزرگ‌تر می‌شه و کارهای جدید انجام می‌ده...حالا دیگه با این‌که به رویِ اکثر آدم‌ها لبخند می‌زنه اما...فرق افراد غریبه و آشنا را کاملن می‌دونه... عاشق موزیک‌های شاد ِ و وقتی هم که موسیقی شاد پخش می‌شه مدام سرش و به نشانه‌ی «نانای...نانای» تکان می‌ده...و برعکس وقتی که موسیقی غمگین گوش می‌ده به طور کاملن بامزه‌ای لب‌هاش آویزوون می‌شه...و اگه موسیقی ادامه دار بشه ....اشکش در میاد....به این می‌گن یه پسر رمانتیک و حساس!...کلماتی مثلِ: دَدَ....دایی(شاید هم می‌گه دالی)...بابا...ماما...رو خیلی خوب ادا می‌کنه....حالا دیگه دستای کوچیکش رو به صندلی و مبل و وسایل خونه...می‌گیره و بلند می‌شه و با کمک اون‌ها راه می‌ره...دندون‌های قشنگش، دو تا بالا در اومده و دوتا هم پایین...وزنش هم شکر خدا خوبه ودکترش از وضعیتش رضایت داره...پسر گلم از شش‌ماهگی در اتاق خودش می‌خوابه و از شکر خدا الگوی ساعت خوابِ نوزادی‌ش تغییر کرده  ...معمولاً ساعت 12 شب می‌خوابه و از گریه و بیداری خبری نیست یه نکته جالب این‌که به‌تازگی یاد گرفته صبح که از خواب بیدار می‌شه ...چهار دست و پا می‌آد تو اتاق ما و نگاه می‌کنه اگه بیدار نباشم...انقدر «اوه...اوه...اوه» می‌گه تا من و متوجه خودش کنه...و این کار و خیلی بامزه انجام می‌ده....

چند وقت پیش عمو حامد و خاله جون زی زی و مانی جون اومده بودند ایران.. خیلی جالبه که ماهان با اینکه از بدو تولد اون‌ها رو ندیده بود اما خیلی زیبا و دوست داشتنی باهاشون ارتباط برقرار کرد... اما حیف که زمان برای دیدار خیلی کم بود و اشتیاق ما برای باهم بودن همیشه و همیشه زیاده...برای همین هم رفتنشون خیلی دلتنگمون کرد...مخصوصن که ماهان چند روزی که پیش ما بودند خیلی بهشون عادت کرده بود ...راستی بازم مثل همیشه  برامون یه عالمه سوغاتی آورده بودند و از همه بیشتر کلی لباس‌های قشنگ برای ماهان...واقعن دستشون درد نکنه....

مانی و ماهان

وقتایی که من در آشپزخونه مشغول کار هستم...ماهانِ گلم هم می‌آد زیر میز ناهار خوری و مدتی اون‌جا بازی می‌کنه....کلن هیچ چیزی از دست این آقا پسر ما در امان نیست...همه‌ی وسایل شکستنی و مجسمه‌ها جمع شده و خونه تقریبن شکل مسجد شده...با این حال باز هم چیزهایی وجود داره که ماهان رو سرگرم کنه مثلِ شارژِ گوشی، گوشی بی‌سیم، کیف لوازم آرایش من، رومیزی‌ها، دستمال کاغذی،...انواع کابل‌ها و سیم‌هایی که در خونه موجوده...و کلن-به‌جز اسباب بازی‌هاش که زیاد براش جالب‌انگیز نیست- همه چیزهایی که فعلن قد و قوارش بهشون می‌رسه تا بتونه برشون داره و در دهان مبارک بذاره!!!!!

خیلی دلم می‌خواست از کارهای بامزه‌اش عکس بذارم ولی واقعن وقت درست کردن عکس‌های مخصوص وبلاگ و آپلودشون و ندارم...برای همین هم سعی کردم با جزئیات بنویسم...

بعد‌نوشت:

دلم گرفت از این شهر و شرجی غربت

کجاست آن پنجره و غروب بارانی

 

۱۳٩٠/٥/۱٩ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ توسط مامان سبا نظرات ()
تگ ها: