امشب خیلی دلم گرفته و خیلی خیلی دلتنگم...دلم می‌خواست با یه کی حرف بزنم اما متاسفانه امکانش نیست...چون در حال حاضر در شبکه‌ی ذهن مشوش‌ این‌جانب کسی موجود نمی‌باشد...که ای کاش بود...ماهان مشغول بازی با باباشه...این روزها خیلی بازی‌گوش و شیطون شده(قابل توجه عمو بهرنگ و خاله سها) ...شیطنت‌هاش گاهی بد جوری آزارم می‌ده و به این فکر می‌افتم که ای کاش مثل قدیم‌ها خبری از بچه نبود....ولی درست وقتی اشکم در می‌آد و ماهان با اون لب‌های کوچولوش روی گونه‌هامو می‌بوسه بازم دلم برای بغل کردن و داشتن‌اش غش می‌ره....اما به طور کلی این روزها از زندگی اصلن راضی نیستم...دل‌تنگم...حتی  برای دوستایی که یه زمانی نمی‌خواستم ببینمشون ...اه....لعنت به خودم. می‌بینی بازم مدام دارم غر می‌زنم...تصمیم گرفتم حتی اگه از غصه دق کنم دیگه برای «تو» غر نزنم.

۱۳٩٠/٩/٢٤ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ توسط مامان سبا نظرات ()
تگ ها: