نمی‌شود که همیشه خوب باشی، گاهی هم غروب‌ها که می‌شود روی صندلی‌ات می‌نشینی و زانوانت را بغل می‌کنی...بغل می‌کنی و آرام آرام اندوهِ کسی که روزی مقابلت روی این صندلی خالی نشسته بود، تو را فرا می‌گیرد...حالا دراز می‌کشی و پشت دست به پیشانی...حلقه حلقه‌های گرم و جاری که سریع سر می‌خورند....

فکر می کنی که فردا باید روز دیگری باشد... فکر می‌کنی که نکند فردا از یادها فراموش شوی و آن‌وقت شبی می‌ماند ...شبی که فقط باد از کوچه می‌گذرد و در خاطرش هست که برای خالی نبودن عریضه از گوشه‌ی پرده‌ی پنجره برایت بال بال بزند....

اندوه صندلی‌های خالی،

یک صندلی دیگر...باز هم خالی....

اندوه صندلی خالی‌ات کنار دست‌هایم.....رفت و برگشت‌هایم...

فردایم...!

۱۳٩٠/۱٠/۳ساعت ٤:٥٦ ‎ب.ظ توسط مامان سبا نظرات ()
تگ ها: