ماهان سه هفته مریض بود...اول تب و زخم‌های لثه‌هاش...بعدش هم گلاب به روی همتون اسهال و استفراغ...که این دومی خیلی وحشتناک بود...به طوری که نزدیک بود بیمارستان بستری بشه...اما خدا رو شکر به خیر گذشت و یک هفته‌ای هم بعد از بیماری بدقلقی می‌کرد و مخ این‌جانب و گاز-گاز زده بود که به حول و قوه خدا یه چند روزیه که دوباره خوب و خوش اخلاق شده....در طول این چند هفته وزن کم کرد و من و از این بابت دق داد...اما دوباره دارم تلاش می‌کنم که به وزن سابقش برگرده..چه حال و روز مسخره‌ای دارم من...که باید غصه‌ی چاق و لاغر شدن ماهان و بخورم...چی فکر می‌کردیم و چی شد؟...دلم می‌خواد یه دستی به سر و روی این خونه بکشم...مگه این ماهان خان می‌ذاره...مدام در حال ریخت و پاشه...هرچی جمع می‌کنم ...اون به دنبال من می‌ریزه...منم دیگه بی‌خیال می‌شم...الان هم نشسته تو بغل من و مدام دکمه اینتر و می‌زنه....ای خدا....من هیچ‌جا راحتی ندارم از دست این وروجک.

بعدنوشت:کجایی...که سرسبزترین بهار من جنگلی‌ست، که با شمعدانی‌های پنجره‌ات آغاز می‌شود . کنار تو، تندرهای صاعقه نوید ریزش باران‌های موسمی‌ست. کجایی...که دست مرا بگیری و عبورم دهی از ازدحام این پیاده‌روهای شلوغ تا قلمرو تنفس گیاهان. کجایی! که بی‌بهانه، دلم از گریه‌ای دل‌تنگ آشوب است...گریه‌ای دلتنگ...!

۱۳٩٠/۱٢/۳ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ توسط مامان سبا نظرات ()
تگ ها: