بعد از مدت‌ها اومدم یه چند خطی بنویسم...اولش تصمیم داشتم دیگه ننویسم...ولی نمی‌دونم چرا دوباره نوشتم...انی‌وی...

ماهان پسرم خیلی زودتر از اونی که تصورش رو کنم بزرگ شده...و روز به روز هم این بلوغ رو در جسم و روحش بیشتر حس می‌کنم...از حرفایی که می‌زنه و کارهایی که انجام می‌ده...پسر گلم با زبون کودکانه‌ی قشنگش وقتی حرف می‌زنه انگار که دنیا رو بهم می‌دن...وقتی برام اس ام اس می‌آد می‌گه: مامان سبا « ان ام اس» اومد!ماچیا وقتایی که کارش گیر من باشه می‌گه: مامان «عادقتم» (همون عاشقتم خودمون)...بعضی وقتا هم که حوصله‌اش از توی خونه موندن سر‌می‌ره...چند تا قابلمه و قاشق و بشقاب می‌آره وسط اتاق پخش و پلا می‌کنه که به قول خودش:«غذا بپزم»...خلاصه شیرین کاری و حرفای بامزه زیاد داره که همش و نمی‌شه نوشت...راستش دیگه مثل اون‌وقتا حوصله نوشتم ندارم...وقتایی هم که حسش و دارم...مدام پراکنده گویی می‌کنم...شایدم ذهنم اون تمرکز لازم و نداره....تصمیم دارم برای بعد از عید زمانی که هوا خوب بشه یه فکری به حال مهد رفتن ماهان کنم...

هر روز که پسرم بزرگتر می‌شه...خدا رو برای داشتنش شکر می‌کنم...و از خدا می‌خوام که اون و در پناه خودش حفظ کنه!

۱۳٩۱/۱٢/۱٥ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ توسط مامان سبا نظرات ()
تگ ها: