سلام نی‌نی قشنگم... از بس به این فکر می‌کنم که وقتی به دنیا می‌آیی چه شکلی هستی... دیشب خوابت رو دیدم! توی خوابم که خیلی خوشگل بودی سفید و توپولی...خیلی بوسیدمت...امروز دوماهه که وجود شیرینت با من همراهه...برای مامان دعا کن که زودتر تهوع‌ام خوب بشه...و سرحال بشم... ... توی اداره  هوای بد داخل پارتیشن گرم و  غیر قابل تحملِ برای همین هم هر از گاهی می‌رم توی حیاط تا هوا بخورم و با توجه به گرمی بیش از حد داخل و سردی حیاط مدام لرز می‌کنم....دو هفته دیگه تعطیلات نوروزی شروع می‌شه و من هم امیدوارم که حالم تا بعد از تعطیلات بهتر بشه تا انقدر موقع رفتن به اداره عزا نگیرم!

چند روز پیش مهمان داشتیم-عزیز جون و پدر جون- (مامان و بابایِ بابا حسام الدین)...عزیز جون برات دو تا گلدون گل و برای منم لباس خریده بود...معلوم بود که خیلی خوش‌حاله از وجودت! منم خوش‌حالم از این‌که وجودت انقدر شادی آفرینه...

گل برای گل(:

این روزها داریم به استقبال فصل بهار می‌ریم و یه حس دلشوره مثل هر سال به سراغم اومده....بابا حسام‌الدین خیلی کمکم می‌کنه...در واقع هم کارهای بیرون از خونه رو انجام می‌ده و هم کارهای داخل خونه... و مدام هم مراقب من و شماست که مبادا بهمون سخت بگذره....منم دوست دارم زودتر حال و احوالم محول بشه مادرجان! تا بیشتر از این بابا حسام‌الدین خسته نشه...نی‌نیِ قشنگم برای مامان و بابا دعا کن و یادت باشه که ما خیلی دوستت داریم.

۱۳۸۸/۱٢/۱٥ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ توسط مامان سبا نظرات ()
تگ ها: