امروز دیگه سعی کردم تنبلی و کنار بذارم و بیام این‌جا...این‌هفته...بیست و یکمین هفته‌ایِ که بامنی!  طبق آخرین سونوگرافی که در 18 هفتگی انجام شده جنسیت شما "کاکل زری" یعنی پسر می‌باشد... وقتی دکتر اعضای بدنت رو روی صفحه مونیتور نشون من و بابا‌حسام‌الدین می‌داد، بابا حسام‌الدین مدام می‌خندید و دکتر هم گفت: مامان خانم برای بابایِ نی‌نی یه « یار و یاور» آوردی!

به این فکر می‌کنم که من و بابا حسام‌الدین برای تربیت و پرورش شما راه طولانی و پرپیچ و خمی در پیش رو داریم که امیدوارم  به یاری خدای بزرگ از انجام‌‌اش سربلند بیرون بیاییم. این روزها خیلی بیشتر از همیشه به رفتار پدر و مادرها و نحوه‌ی تربیت فرزندشون توجه می‌کنم ...چند تا کتاب هم تهیه کردم و مشغول خواندشون هستم...البته اینم می‌دونم که یه سری مهارت‌ها در این زمینه تجربی‌ست و من باید خودم در موقعیتش قرار بگیرم تا بتونم یه تصمیم درست بگیرم...اما تمام تلاشم اینه که از یه فرشته کوچولوی پاک، یه « آدم» خوب بسازم که من و بابا‌ حسام‌الدین بهش ببالیم.

از وضعیت و شکل و شمایل جسمی‌ام هم بگم که دیگه نمی‌تونم وجودت رو از دیدِ همکارها پنهان کنم...البته یه جورایی هم خوبه...برای این‌که هوای حال و احوالم و بیشتر دارند... دوست دارم تا وقتی شرایط جسمی‌ام بهم اجازه بده به کارم تو شرکت ادامه بدم...فکر کنم بعدن که به دنیا بیایی دلم برای کارم خیلی تنگ بشه...و همین‌طور دوستایی که این مدت باهاشون همکار بودم...

چند روز پیش به همراه باباحسام‌الدین و مامانی مولود رفتیم خیابان بهار و کلی لباس نوزادی خریدیم...و به این ترتیب استارت خرید سیسمونی زده شد!...وقتی لباس‌ها رو نگاه می‌کنم دلم برای دیدنت تنگ می‌شه...این روزها ...فوق‌العاده حساس و زود رنج  شدم....شب‌ها هم نمی‌تونم خوب بخوابم...تا دیر وقت بیدارم و تازه دمِ صبح خوابم می‌بره.......وابستگی‌ام به بابا حسام‌الدین خیلی خیلی بیشتر از قبل شده...و اون با تمام و جودش به احساساتم پاسخ می‌ده و همین باعث آرامش منِ ...وقتایی که کنارمه احساس خوبی دارم...از خدا می‌خوام تا همیشه هر دوی شما رو صحیح و سالم در کنارم داشته باشم....

وقتایی که من و باباحسام‌الدین خونه هستیم... باهم در مورد  زندگیِ سه‌نفره‌مون صحبت می‌کنیم...در مورد نحوه دیزاین اتاقت...در مورد به دنیا اومدنت و چیزهایی که قبل از تولدت باید تهیه کنیم... من...راستش ذوق و شوق‌ام همراه با دل‌شوره‌ی آینده‌ست... پای صحبت مامان‌ها که می‌شینم...بعضی‌هاشون می‌گن: از وقتی که نی‌نی‌شون به دنیا اومده زندگی‌شون شیرین‌تر شده و خیلی از این تغییر راضی هستند و بعضی دیگه هم می‌گن: تا قبل از تولد نی‌نی خیلی شادتر زندگی می‌کردند... همین چیزها و خیلی فکر‌های دیگه هست که باعث می‌شه دل‌شوره‌ی فردا رو داشته باشم اما با تمام این‌ها  توکل‌ام به خداست و  امیدم به داشتن همسر خوبم و پسری که قراره یه آدم خوب و محترم باشه.

۱۳۸٩/۳/۱٠ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ توسط مامان سبا نظرات ()
تگ ها: